ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام

خرید بک لینک
راستش خیلی از مواقع خودم هم در مورد چرایی، چگونگی و نتیجه اتفاقات گیج و سردرگم هستم؛مثل آدمی که از بیهوشیِ عمیقی کم کم بیدار می شودیا کسی که از اعماق تاریکی به سمت نور می آید و دستش را جلو چشمانش حائل می کند تا نور چشم هایش را نزند و بتواند حداقل جلو پایش را ببیندیا کسی که با ضربه ای ناگهانی یا انفجاری در نزدیکی اش نه درست می شنود و نه درست می بیند و گویی برای لحظاتی -که کوتاه به نظر می رسند اما واقعا دنیایی فاصله اند بین آنچه بودیم و آنچه می شویم- از بودن کنده می شود.خلاصه هرچه هست حالت غریبی است که بعضی وقتها مرا می ترساند و احساسات عجیبی را تجربه می کنم که تعریفی از آنها ندارم و آنچه از پَسِ این تجربیات می آید، هم عجیب تر است و هم درک کردنش مشکل تر، چون؛ راستش شبیه تجربه هایی که داشته ام یا در اطرافم جریان دارند نیستند.گاهی فقط می توانم نظاره شان کنم: قضاوت نکنم - تحلیل نکنم - دچار احساسات و هیجانات نشوم، تصمیم نگیرم و مثل یک دوربین مداربسته -فقط و فقط- مشاهده کنم که باید اعتراف کنم اصلاً کارِ راحتی نیست و در موقعیت های مختلف درک می کنم و آگاه می شوم که چرا سهل و راحت و آسان نیستند.و باز هم باید اعتراف کنم که دلم می خواسته یا می خواهد بر همه اینها نقطه ای بگذارم و تمامشان کنم اما... اما.... اما.....نه می توانم بگویم "دریغ" نه می توانم بگویم "ایکاش" نه می توانم بگویم "آه/افسوس/فغان/امان"چرا که بعد از همه اینها، وقتی کمی هوشیار می شوم و به آنچه پیش رویم است واقف می شوم از کشف و در پی آن شروعی تازه سرخوش می شوم.در این لحظات آنچه در بطن داستان است را -درست است که- نمی بینم اما به تجربه می دانم که این شروع نو هم بدون چالش نیست و امیدوارم که این بار آنچه اندوخته دارم کمکم کند تا ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 50 تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 17:04

صفحه بندی